تبليغاتX
زیر نور ماه
دست نوشته های یک طلبه + افاضات مدعی العموم

سخن از چشمه ساران است که همینسان می جوشند و در مهتاب شبان میان سبزه زارها فرو می روند.

سخن از اسالت روشنایی است و اصالت جوشش و زندگی و اصالت روز و آفتاب.

سخن این نیست که فقط بحثی کنیم درباره ی غدیر و حدیثی ... و همین.

سخن این است که چه بوده است؟ و چه شده است؟ و چگونه بایسته است که باشد؟

چشمه ساران می جوشند. گیاهان می رویند. رودهای عظیم غرش کنان از لای صخره های وحشی عبور می کنند و سر به دامن دشتها می گذارند. جنگلها در اسرار و اعماق خویش غرق می شوند. باران ها می بارند و از رگه های کوهها و تپه ها سرازیر می گردند. گردبادهای وحشی در صحراهای داغ به راه می افتند. غروبها فرا می رسند و کوهساران در شکوه کبودرنگ خویشتن می خوابند.

ستارگان طلوع می کنند و بر سطح این اقیانوس واژگون می تابند و سحرگاهان کم کم در ساحل آفتاب گم می شوند. نهرها جاری هستند، و کوهها در حشمت خود غرق، و مهتاب با عصمت خویش تابان، و نسیم در گلستان ها نرم گذر، و تک درخت ها در گوشه های ابهام آمیز دشتها یا در خم کوههای بلند ایستاده؛ و همه چیز هست، و چشمه ساران باز هم می جوشند، و خورشید همچنان می دمد، و پس از اینکه جهان در موسیقی شب غرق است، باز روز می رسد و روزها...

اینها همه هستند، اما کو آن فروغ گرمی زای که انسان زیبایی های هستی را بی آن نتواند دید؟ و کو آن چشمه سار زندگی و چرا و چگونه خشکیده است؟

انسان مگر جز برای این بود که به حقیقتهای جاودان برسد، و ذات خویش را با جاودانگیهای بزرگ همآهنگ سازد، و ببیند و درک کند، و بسنجد و بیابد؟ آیا به انسان محروم و در تاریکی نشسته و روشنایی نشناخته چگونه می شود گفت، که روزی هست و خورشیدی، و چه زیباست نور و آفتاب، و لغزیدن مهتاب بر روی برکه ها...

در نخستین گام باید کوشید تا انسانها حق را درک کنند و انسان امروز، از هر روز دیگر نیازمند تر است به دانستن حق، و فداکاری در راه آن، زیرا که به دانستنیهای بسیار دیگری رسیده است، پس چه زیبا و امیدآفرین است که بکوشیم برای رسیدن به مایه و هسته ی همه ی آنها.

و در آنجا که حق درک نشده باشد و صراحت زندگی مبهم باشد، خورشید نیز آنچنان که باید نمی تابد، و روز نیز آنسان که باید نمی درخشد، و همیشه روی همه چیز پرده ایست از ابهام و عدم صراحت. و زندگی در این صورت کاذب است، و تلاشها بی مایه، و درکها پوچ، و هستیها فقط رنجهایی است جا نگرفته...

و در راه شناساندن حق باید به سخن یاوه درایان هیچ گوش فرا نداد، و گر نه باید از بزرگترین و مقدس ترین اصل انسانیت و زندگی دست شست. 

ادامه اش خواهم داد در همین شبهای عید


پیوندتان مبارک

خب بالاخره ایشون هم از جلگه مجردها بیرون رفت و به سلامتی یکشنبه به طور رسمی متأهل می شه اما بنده تو کف درس خوندن ایشون (مدعی العموم) موندم که واقعا چه زحمتی برای کنکور ارشد کشید.

اینقدر به ایشون خوش می گذشت که بنده هم هوس کنکور دادن کردم خب توی یه خونه ی بزرگ با حیاطی پر از انار و خرمالو و یه یخچال پر از خوردنی های مختلف و اسنک پز و خلاصه چی بگم که فقط جای یه قلیون خالی بوده که شاید ... بگذریم  بیچاره جناب حسن پور که در این مدت چطور سالم مونده واقعا تعجب برانگیزه داستان درچه و درس و غیره خودش یه پست می شه و در این مقال نمی گنجد.

جناب مدعی العموم پیوندتان مبارک در سایه ولایت علی بن ابیطالب.

نگارش در تاريخ شنبه 1388/09/14 توسط رضا شاه حسینی |

سکوت بود، شب بود، شبی غمرنگ.

شبی غمرنگ و به و سایه افکنده؛ سکوتی همچون رؤیاهای ارواح، وهمناک و درهم پیچیده؛ پرده ی تاریک تیره زارهایی بیکران همه جا افتاده؛ صحرایی پر بیم و پر اندوه در خاموشیها ایستاده؛ تخته سنگهایی چند در نجوی فرو رفته؛ ستارگانی مبهوت به گوشه های افق گریخته؛ دره هایی خاموش سر به ابهام دشتها نهاده؛ تپه هایی افسرده به تاریکیها تکیه داده؛ غبارهایی غم آلود بوته های خار را گرفته؛ مرغانی بر ویرانه ی سکوت نشسته؛ سکوتی در سیاهی گم شده؛ شب بود شبی غمرنگ.

اوراق تاریخ چون توده ی برگهایی خشک، که به کام گردبادها افتاده باشد، زیر و رو می شد و از هم پراکنده می گشت، و خود مانند منادی وحشت زده ای در کنار آن بیابان بر تخته سنگی بزرگ ایستاده بود.

تاریخ قربانگاههای عدل فضیلت بسیار دیده و شخصیتهای کهنی که برای حفظ ناموس فضیلتها خود را به کشتارگاهها افکنده اند فراوان مشاهده کرده است.

تاریخ امروز در دفتر خاطراتش دو قربانگاه و قربانی را ثبت کرده است. آری قربانی اول پیامبر خدا اسماعیل، و قربانی دوم حسین بن علی و یارانش.

تاریخ ثبت کرده است تا به پاس قربانی اول عید بر پا شود اما برای قربانی دوم چه...!؟

در شب یازدهم، تاریخ قربانی هایی را نظاره گر بود که تا ابد نخواهد دید. لیکن آن شب و در آن دشت پر هراس، و در آن قربانگاه مقدس، با صحنه ای روبرو گشت که همسانی نداشت:

در پست بلند دشت، پیکر خون آلود شهیدانی ردیف شده بود که ارواح بزرگ خود را به آسمانها فرستاده بودند، و بر بال و پر فرشتگان، در ابدیت، در فضای پر فروغ جاودان سیر می کردند، و مانند کبوتر های سپید زیبا که خود را روی برکه ها می اندازند، روح رخشان خویش را روی چشمه سارهای سپید گون رحمت لایزال رها می ساختند، و از فداکاری بیدریغ خود در راه خوشبختی جامعه های بشری خرسند بودند، و خروش ارواح آنان و جوشش خون های گرم و سینه های سوزانشان فرو نمی نشست، و فرو نمی نشیند:

هان ای انسانها!

 ای توده های انبوه!

ای محیطهای پر غوغا!

...


عید نوشت

عید بزرگ قربان بر همه مبارک. دعا می کنم چنین روزهایی یا در مکه و یا در کربلا باشید. ان شاءالله


عذر نوشت

عذرخواهی بزرگ بنده به خاطر غیبت نسبتا طولانی در وبلاگ را پذیرا باشید.

نگارش در تاريخ شنبه 1388/09/07 توسط رضا شاه حسینی |

خیلی دلم می خواست این پست رو درباره ی مطلب دوستم که راجع به امر مقدس ازدواج نوشته بود بنویسم اما ...

اولا عذر خواهی بابت دیر آپ کردن باور کنید آنقدر سرم شلوغه برای این ازدواج های دانشجویی که دیگه چشمام سو نداره بابا کی می گه ازدواج کم شده من روزی ۵۰۰ نفر رو دارم ثبت نام می کنم تازه فقط تو یه دانشگاه خب بگذریم قرار شد فعلا از ازدواج نگم.

ثانیا دارم اسباب کشی می کنم سیستمم رو چند روزه جمع کردم

ثالثا چند شب پیش داشتم به سمت خونه می رفتم همزمان داشتم با یکی از دوستان تلفنی صحبت می کردم از کنار مادی فرشادی داشتم می رفتم که یهو دیدم خانمی چادر به سر وسط کوچه سبز شد ناگهان ترمز گرفتم اول فکر کردم شاید چون داشتم با تلفن صحبت می کردم ایشون رو ندیدم اما وقتی صورتش رو برگردوند و با چشمان برق آساش زل زد تو چشمام برای یه لحظه از خود بی خود خود شدم ولی یادم اومد که الا بذکرالله تطمئن القلوب با ذکر و یاد خدا به خودم اومدم وقتی دوباره نگاه کردم دیدم او صورتی زشت و قبیح داشت یا اینکه زن بود اما صورتی شبیه مردان با سبیل های زشت و کثیف ...

یک لحظه از ترس نمی دونستم چه کار کنم اما باز با یاد خدا دلم رو آرام کردم و فهمیدم که شیطان را می توان دید و از او به سوی خدا گریخت.

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/08/27 توسط رضا شاه حسینی |

مقدمه نوشت:
همه چیز از یک کل کل ساده شروع شد! یک کل کل ساده با روحانی گرامیه صاحب وبلاگ! از روزی که حاج آقای محترم وبلاگ مطلبی راجع به ازدواج نوشتند، اینجانب با این بیان که: "حاج آقا میخاید متنی بنویسم که کسی دیگه ازدواج نکنه؟؟!!" خودم را درگیر این مسئله کردم! و حالا میبایست روی حرف خودم باشم و متنم را بنویسم!
البته باید عرض کنم که متن زیر صرفا نظر نویسنده یعنی اینجانب نیست،بلکه تحقیقی سرپایی از بعضی از جوانان در سن ازدواج نیز در آن استفاده شده و از آن جایی که بعد ها خود نویسنده نیز ممکن است اقدام به این کار یعنی امر خطیر ازدواج بنماید لذا از تمامی کسانی که از هویت نویسنده آگاه میباشند خواهشمند است این هویت را لو ندهند!

واما خود متن:
بگذارید از اینجا شروع کنم که در دنیای امروز وسایل ارتباطی پیشرفت چشم گیری کرده از وجود تلفن و موبایل (با وجود خط های ارزان قیمت و در واقع مجانی چون ایرانسل!) بگیر تا دنیای بزرگ و جازیه اینترنتو چت و ....
با وجود این حجم از وسایل ارتباطی ،ارتباط برقرار کردن با دیگری بسیار راحت و سهل شده است و کسی از اینجا می تواند با فرد دیگری از شهر دیگری ارتباط برقرار کند و دیگر نیازی به پرسه زدن در خیابانو متلک پرانی و ... نیست!
وجود این وسائل و چگونگی استفاده از آنها به خطری اساسی برای ازدواج دائم تندیل شده است.
ازدواج دائم قطعا حسن ها و نکات مثبتی دارد؟! ولی نکات منفیش بیشتر در چشم میزند! مثلا فرض کنید شما ازدواج کنید!(فرض محال که محال نسیت!!) به محض ازدواج، شما مسئول خواهید بود! اگر مرد باشید،مسئولیت حفظ و حراست از خانه و شکل معمولی آن تامین مایحتاج خانه را دارید و اگر زن باشید باید سنگر خانه را حفظ نمایید و این مسئولیت زمانی چند برابر میشود که بچه ای نیز متولد شود و حالا حساب کنید میزان مسئولیت را !! اگر با افراد متاهل نیز صحبت کنید خواهند گفت که از روز اول بعد از ازدواج مدام صبح تا شب سرکار هستند تا بلکه پولی برای نان روز و شبشان در آورند و در اکثر اوقات خانم ها نیز مجبورند به آقایان پیوسته و با هم کار کنند و این در حالیست که:

          

مجرد بودن مساویست با آزاد بودن و آزادی واژه ایست که با مجرد بودن پیوند خورده است. دوست عزیزی میگفت: "بدان و آگاه باش که تو با ازدواج ،آزادیه خود را داری میدهی ،پس مراقب باش که به جای آن چه چیزی به دست می آوری؟!"
مجرد یعنی کسی که از ساعت 6صبح تا 12 شب در اختیار خودش است(با فرض اعتماد کامل والدین به فرزند در نظر بگیرید!) و هرکاری که دوست دارد انجام میدهد در حالیکه با ازدواج این آزادی خیلی خیلی محدودیت میخورد و به قولی تو دیگر 100درصد خودت نیستی بلکه 50 درصد شده ای!
از بحث مسئولیت که بگذریم، یکی دیگر از کشش هایی که ازدواج دارد بحث مسائل جنسی است.مسئله ای که به طور کاملا طبیعی و خدادادی در همه ی افراد وجود دارد و نعمتیست از طرف خدا برای تداوم نسل.این مشکل هم به غیر از ازدواج دائم راه حل دیگری هم دارد، از نوع نا مشروع و خلاف شرعش که بگذریم ،راه شرعی در مذهب شیعه مشخص شده است و آن ازدواج موقت است، راهی که در جامعه ی امروز ما عرف پسند نیست و به دلیل مخافت قاطع و صریح عرف با آن کسی نیز حرات گفتنش را ندارد و یکی دو نفری هم گفته اند همه حسابی از خجالتشان در آمده اند! ولی در هرحال باید گفت که راهیست کاملا شرعی و نوشته شده در مذهب، هرچند که با شرایطی خاص عنوان شده است و به دلیل اطاله ی کلام از گفتن آنها پرهیز میکنم اما در هر صورت راهیست شرعی برای ارضای میل جنسی.در بحث ارضای عاطفی نیز که یکی دیگر از دلایل ازدواج میتواند باشد،میتوان با همین ازدواج موقت رفعش کرد.
     

      

قطعا ازدواج دلایل دیگری هم دارد،که برای طولانی شدن متن از گفتن آنها اجتناب میکنم ،خواننده ی محترم میتواند دلایل دیگر را ذکر نماید تا بنده راه حل بدهم! هرچند حاج آقای شاه حسینی گفته اند حتما جوابیه ای بر این متن خواهند نوشت!
نکته ی آخر اینکه تدوام نسل مشکلی اساسی ست و باید برای آن فکری کرد،زیرا در هر صورتی (با ازدواج دائم یا موقت) مسئولیت آفرین است، ومسئله ایست که نمی توان آنرا نادیده گرفت، چون در هر صورت تداوم نسل باید باشد.این ایرادیست که میتوان به بنده گرفت! و در حال حاضر جوابی برای آن ندارم!شاید خواننده ای هم نظر بتواند جوابی بدهد!



موخره نوشت:
در متن بالا ،سعی شد بیشتر به دغدغه های مهم و اساسی پاسخ داده شود! و نگارنده خود به تاکیدی که اسلام به ازدواج دائم کرده آگاه است و نمیخواهد جواب ها بر اساس آن تاکیدها باشد،هرچند ما مسلمانیم و راهمان را اسلاممان مشخص میسازد.(امیدوارم متوجه منظورم شده باشید)


حاج آقا نوشت:

چند نکته به نظرم ضروری رسید که خدمتتان عرض می کنم

 اولا تشکر از متن زیبای آقای... که فرمودند نامشان ذکر نشود

دوما این آقا مدعی العموم نیستند دچار توهم نشوید!

سوما جواب این مطلب را خواهم داد.

لازم به ذکر است که عکس ها انتخاب بنده می باشد نه نویسنده.

نگارش در تاريخ سه شنبه 1388/08/19 توسط رضا شاه حسینی |

دوباره خودم شده ام! و هزاران حرف... بالاخره قفل شکسته شد و دلیلش را درست نمی دانم. شاید باریدن آسمان اصفهان بعد از مدت ها باشد که آسمان را آبی کرد و دود و ویروس را شست...

شاید دوباره زنده شدن زاینده رود... چقدر زیباست! و باید دوباره شب ها کنار رودخانه رفت، به اصفهان نازید و البته از سرما لرزید و پیتزا خورد! هوا عالی است...!

البته زندگی جالبی هم شروع کرده ام که در پی نوشت می گویم! شاید آن هم بی تاثیر نباشد...؛ و البته هم راهی آن که باید هم راه باشد... از کامنت های خواهرانه مکنون هم نباید گذشت! بسیار برایم مفید بود...

بگذریم! فوتبال و سیاست این روزها زیاد با هم مقایسه می شوند... این چند وقت سرخابی ها(منظورم طرفدارانشان است) حس خوبی ندارند؛ حس تبانی دارند، حس دور خوردن! برای همین شهر آورد تهران کسل کننده شده است و حداقل بنده حقیر که خفن آبی می باشم اصلا بازی را ندیدم! می دانستم مساوی می شود... بعد از بازی هم طرفدارن هر دو تیم فریاد زده اند: فوتبال با تبانی(و با سیاست) نمی خوایم...! پارسال استقلال تا دقیقه 90 از حریفش پیش بود و با حرکت عجیب مدافعش پنالتی را در آخرین دقیقه تقدیم پرسپولیس کرد و بازی مساوی شد... و دست آخر حتی قرمز ها که قاعدتا آن ها دیگر باید خوش حال می بودند این شعار را می گفتند... در جمعی بودم همه اهل فوتبال جز یکی، پرسیدم از جمع به نظر شما واقعا سر کاریم؟! قبلا با هم هماهنگ می کنن؟ هر کس چیزی گفت و دست آخر آن یکی که اهل فوتبال نبود گفت: خیلی برایت مهم نباشد که این قضیه وجود دارد یانه! مهم این است که:

مردم این حس را دارند... حس تبانی... حس فریب... خود تو حتی بازی ظاهرا به این مهمی را اصلا ندیدی و این یعنی حس خوبی نداری...

راست می گفت! ومن هر چقدر تلاش می کنم در نهایت به بازیکنان و مربیان و مدیرانشان بد بینم... برایم مهم نیست ببرند یا ببازند...

حالا...! این روز ها مردم حس خوبی ندارند! حس بی تفاوتی! حس نفرت... حس دروغ...

و البته الناس علی دین ملوکهم...

نمی خواهم بگویم مسئولان و سیاست مداران دروغ گویند، متنفرند یا هر چیز دیگر؛ اساسا خیلی مهم نیست که هستند یا نیستند!! مهم این است که مردم در چشم های سیاست مداران  و حرف هایشان و کارهایشان نفرت می بینند... نفاق می بینند... دشمنی... مردم خسته اند... از نگاهشان می شود فهمید... ترانه دل نوازان به دلشان نشسته است، و آخر خط و حس تلخ نرسیدن...! واین خوب نیست... قبول کن! مردم به اخبار ایمان ندارند، به تلویزیون و به روزنامه ها؛ من خیلی انقلاب را دوست دارم! خوب می دانی، پس به سیاه نمایی محکومم نکن! ولی چشم های مردم را می بینم و حرف هایشان... تازه! خودمم مردمم! حس خوبی نیست... ومردم درد ندارند! مشتاق نفرت هم نیستند، این نفرت از بالا به همه تسری پیدا کرده... و مردم دروغ می گویند، متنفرند، نا امیدند... لا اقل بخش عادی که کم هم نیستند...

یادت باشد اماممان گفت: این مردم مردم خوبی ان... خیلی حرف است ها! این مردم هنوز خیلی خوبند... ولی حالشان خیلی خوب نیست... بد است... لا اقل آن چه من می بینم...

و البته دلایلی دارد... جامعه شناسی، معنوی، از لحاظ رسانه، روان شناسی، دلایل این گونه ای زیاد دارد... ولی به نظر من... همان دین مردم...! که بر دین پادشاهان(مدیران و سیاست مداران) استوار است...

و دین یعنی نگاه، گفتار، همه چیز...


تب نوشت!

در هفته قبل افتخار ابتلا به آنفولانزای خوکی نصیبم شد! و برای اولین بار در زندگیم 4 روز تمام تب شدید و بدن درد امانم را برید و بدتر از همه از خیلی کار ها عقب افتادم و از جمع دوستان... آمپول و قرص و دوا به جای خود... ولی خوب فهمیدم که چقدر ضعیفم! بیش از این حرف ها... در برابر نور لامپ اتاق چشمانم کم می آورد! و بشر چه قدر کم است و حقیر... آنفولانزا خوب درس هایی برایم داشت... حیف که ننوشتم...


سرو نوشت:

تا کنکور ارشد راهی نمانده، واهالی فن می دانند که اهالی حقوق جمیعا ... خوانند! و اهل درس، ولی به ناگاه تصمیم به درس خواندنم گرفته! تازه منابع را خریدم(ناقص!) و با هم قفسم برای کنکور می خواهیم بخوانیم... خانه ای داریم نسبتا بزرگ در روستای احمدآباد که خاطرات زیادی از ان جا دارم و تا 19 سالگی آن جا زندگی کرده ام... حیاطی دارد و باغی... الان در آن نه تلویزیون هست و نه کامپیوتر و نه هیچ وسیله ای دیگر... با هم قفس تا کنکور در آن خواهیم زیست و فقط آخر هفته به این جا می آییم! تجربه جالبی است... از همه جا بی خبر بودن . عصر ها کنار حوض انار های درخت توی باغچه را خوردن... غیبت نسبتا طولانیم را ببخش... دلم برایت(ان) تنگ می شود... ولی جای کسی خالی نیست! همین 2 تاییش حال می دهد! احتمال قبول شدن در این فرصت اندک بسیار کم است. ولی فرصت تدبر و خلوت برایمان مهم تر از این حرف هاست... سرو خوشگلی وسط باغچه است... زیر سایه اش دفتر خاطرات را دوباره زنده می کنم...

نگارش در تاريخ جمعه 1388/08/15 توسط مدعی العموم |
درباره وبلاگ

خدا را دوست دارم
و کشورم را
و همسرم را
والبته همه ی بندگان خدا را

پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
پيوند هاي روزانه



قالب وبلاگ