تبليغاتX
ترمه

ترمه

بدون سر و صدا...

گمنام...

در وبلاگی دیگر...


+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/22 ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمدعلی

الهی!

 

وقف السائلون ببابك


و لاذ الفقراء بجنابك


 و وقفت سفينه المساكين علي ساحل بحر جودك و كرمك

 

يرجون الجواز الي ساحه رحمتك و نعمتك

 


الهی !

 

ان كنت لا ترحم في هذا الشهر الشريف

 

الا من اخلص لك في صيامه و قيامه

 

فمن للمذنب المقصر

 

اذا غرق في بحر ذنوبه و آثامه

 

الهی !

 

ان كنت لاترحم الا المطيعين

 

فمن للعاصين

 

الهی !

 

ربح الصائمون

 

و فاز القائمون

 

و نجا المخلصون

 

و نحن عبيدك المذنبون...

 

فارحمنا برحمتك

 

و اعتقنا من النار بعفوك

 

انك جواد كريم

 

خدایا!

سائلان بر درگاه تو ايستاده اند

و فقيران به حضرت تو پناه آورده اند

و كشتي مسكينان بر ساحل بحر بخشندگي و كرامتت متوقف شده است 

ملتمس مجوز ورود به عرصه بخشايش و كرم تواند

خدايا!

اگر در اين ماه مبارك نيامرزی

جز آنانكه در روزه و نمازشان خلوص داشته اند

پس گناهكار مقصر چه كسي را خواهد داشت

اگر در درياي گناهان و پليدي هايش غرق شد

خدايا!

اگر جز فرمانبران را مورد رحمت قرار ندهی

سركشان كه را خواهند داشت

خدايا

روزه داران سود بردند

و نمازگزاران پيروز شدند

و مخلصان نجات يافتند

و ما بندگان گناهكار توايم

پس ما را به رحمت خود ببخشای

و با آمرزش خود ما را از آتش بدار


همانا تو بخشنده و بخشايشگری


* صفا حظ توست از محبوب و «وفا» حظ محبوب است از تو؛ امروز تو او را باش که فردا او تو را خواهد بود...

«من کان لله، کان الله له»


+ نوشته شده در جمعه 1389/05/22 ساعت 4 قبل از ظهر توسط محمدعلی

برای عطا...

یک فیلم ساز فوق العاده گاهی چیزی را می سازد و می گوید که دیگران نمی بینند یا نمی دانند، فوق العاده بودن در این است که جلوتر از جامعه است. ولی گاهی فیلم ساز دوست داشتنی چیزی جلوتر از کسی نیست در دیدن؛ بلکه هنرش نشان دادن جامعه ایست که دیگران یا نمی توانند و یا نمی خواهند نشانش دهند...
زیر هشت حکایت دوم است. حکایت آن چه می گذرد، آن چه نمی بینند آن چه نمی گویند و یا نمی خواهند که...
عجیب جامعه پر است از عطا! و عجیب کاری نمی شود کرد و یا اصلا کاری باید کرد؟!  آن زمان که بی توجه به هیاهوی عشق کلاس علوم انسانی ها از معدود کسانی بودیم که با عشق حقوق را برای خواندن برگزیدیم، عطا ها را می دیدیم! فکر می کردم که راه عدالت با حقوق(آن هم معجونی از فقاهت و ترجمه حقوق اروپایی) طی می شود آن هم به سرعت! خواندیم درس حقوق و و قانون و حساب و کتاب را! کمی شک کردیم! در خوانده ها! ولی با همین ها می شد کاری کرد لابد؛ مدرک به دست، سیستم قضایی پیش رو و گیرم که فضا برای ورود هم باز! آن وقت است که ای دل غافل... باید نزد وکلای برجسته کارآموزی کنی تا بیاموزی چگونه خون عطا(ها) را در شیشه کنی... چگونه در خدمت...(ها) باشی تا به نوایی برسی یا نه تا سرت بر تنت باقی بماند... تا بدانی چگونه با فلان شعبه و فلان قاضی تعامل کنی... آن وقت محتوای پرونده موکلین برایت مهم نیست شعبه و قاضیش مهم است و اگر قاضی هم باشی هکذا! وکیلش مهم است!و ...
جامعه پر است از عطا! من وکیل و قاضیش را گفتم تو پلیسش را بگو! تو مردمش را بگو ،تو کاسبش، تو روحانیش و تو... بگو هر کدام چگونه عطا را...

ذره ای از هنر سینما و تلویزیون حالیم نیست ولی دوست داشتم کارگردان باشم تا من هم بتوانم نشان بدهم چه چیز می بینم! به چه چیز فکر می کنم، برای چه درس می خوانم ،برای چه فکر می کنم ،برای چه می گریم برای چه می خندم و برای چه... و زیر هشت سریال محبوب من است!  سریالی که اگر کارگردان بودم می ساختمش... این مطلب را قبل از پایان سریال نوشتم و نمی دانم چگونه به پایان می برندش ولی هر چه باشد این روز ها باور کن فکر و ذهنم با عطاست... عطایی که گفتم دور و برم پر بود از  او عجیب! با او اشک می ریزم دلم برای انگشتان بی گناه قطع شده اش می گرید، برای تهمت ها برای بد شانسی هایش برای بی کسی هاش... برایم مهم نیست که بالاخره سعید و بیتا هم فاصله شان چه می شود! در فولدر پربار موزیک موبایلم هم همه را فعلا گذاشته ام کنار و زیر هشت محمد اصفهانی عزیز را گوش می دهم شب و روز... و با عطا گریه کنم و فکر کنم که چه می شود کرد... لااقل با خدا درد دل می شود کرد...

دست مریزاد:
سیروس مقدم سابقه ساختن سریال چرند را هم دارد( همچون پلیس جوان و...)! چه روز هایی که در جمع های دوستانه و خانوادگی دیالوگ های فیلم هایش را به سخره می گرفتیم! حق این جاست که الان عکسش را بزنم این جا و بگویم دست مریزاد! حلالت هر چه ساختی... زیز هشتت حرف دل بود...

مسافرتی نقلی در یزد و باغ دولت آبادو مسجد جامع و یک استراحت 24 ساعتی در باغ باصفایی در روستای خوش آب و هوای طزرجان یزد، هم وجودت را آرام می کند و هم می نشاندت برای عطا بنویسی لا اقل آن جا...

+ نوشته شده در شنبه 1389/05/16 ساعت 8 بعد از ظهر توسط محمدعلی

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم